بنام دوست
مردکی آمد به کوه بهر صفا
او بدان آنجا ماند , تا تاریک شد هوا
ناگهان افتاد از قله بر زمین
بر دلش آمد بگوید ای خدا
در همان لحظه گرفت , او شاخه ای را بر دو مشت
ایستاد در آن شرایط همچو برگی در هوا
آمدش از آسمان بر او ندا ,خواندی مرا ؟
گر تو بودی , پس دو دستت کن رها
گفت فکر کردی که من عاقل نباشم ای صدا ؟
همچو سنگی افتم از این آسمان بر کوهپا ؟
چون سحر شد دیدنش , آنرا معلق در هوا
مرده بودش او ز سرما در خفا
چون بدیدند شاخه را از دست نکرده او جدا
او که بودش ارتفاعش تا زمین اندک یه پا
گفت : این است سزای بی اعتمادی بر خدا
گر تو او را می شناسی هر دو دستت کن رها
آرش
